تبليغاتX
سخنان دکتر علی شریعتی
و سخنانی از بزرکان

چه قدر ايمان خوب است! چه بد مي کنند که مي کوشند تا انسان را از ايمان محروم کنند چه ستم کار مردمي هستند اين به ظاهر دوستان بشر ! دروغ مي گويند ، دروغ ، نمي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند.
      اگر ايمان نباشد زندگي تکيه گاهش چه باشد؟
      اگر عشق نباشد زندگي را چه آتشي گرم کند ؟
      اگر نيايش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد ؟
      اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دل نباشد ماندن براي چيست ؟
      اگر ميعادي نباشد رفتن چرا؟
      اگر ديداري نباشد ديدن چه سود؟
      و اگر بهشت نباشد صبر و تحمل زندگي دوزخ چرا؟ اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
      و من در شگفتم که آنها که مي خواهند معبود را از هستي برگيرند چگونه از انسان انتظار دارند تا در خلأ دم زند؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 12:21  توسط عبد  | 

 

رویت را از این طرف و آن طرف و صد قبله و پیشوا و قطب و رهبر و حزب و قدرت،و مانند

اینها مگردان که 30 سال ستایش شخص را بکنی که او همه ی قدرت وایمانت بشود،و بعد هم که

از بین رفت ندانی چکار کنی،در تمام این سی سال که عشق او و ایمان به او را در دلت

پروراندی،اگر دلت را به ایمان خودت پرورش داده بودی،امروز یک قهرمان بودی نه یک مداح

ستایشگر چاپلوس و نیایشگر قدرتی که امروز دیگر خدایش مرده و خداوندش!به ذلت افتاده و یا

همدست ابلیس شده است

فاقم این جبهه گیریهای بی دلیل و بی ثمر و روی آوردن به قبله های شرق و غرب را رها کن.

برگرفته شده از:

چه باید کرد ص 55  
+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:8  توسط عبد  | 

یک جامعه منحط اگر یک دین مترقی داشته باشد و آگاه نباشد،مترقی نمیشود

بلکه دین مترقی را در سطح منحط خودش پایین میآورد و در قالب های آلوده و تنگ خودش می فشرد و برعکس یک جامعه متمدن و خودآگاه،یک دین منحط و منفی را در ذهنیت متعالی و مترقی خودشان تبدیل به یک دین مترقی و متعالی می کند...

این است که وقتی سیدجمال در "کلژدوفرانس" سخنرانی کرد و از اسلام،در آن حد متعالی او می فهمید،سخن گفت،

ارنست رنان،کسی که محکوم و ملعون شده از طرف کلیسا،از معنای مذهب در این سطح دچار شگفتی شد و بعد آمد و این اعتراف مشهور را کرد:

اسلام دین انسان است و من اکنون فهمیدم که ارزش هر مذهبی به ارزش شعور و احساس پیروان آن مذهب بستگی دارد....

و مسلمانان عوام به همان شکل و اندازه مسلمانند که عوام در هند،بوداییند

هر مذهبی را که در ذهنیت عامی بریزیم به یک شکل درمی آید...

 

برگرفته شده از کتاب:

          چه باید کرد ص141

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:17  توسط عبد  | 

جهان برایم دیگر هیچ نداشت

و من دلیر،مغرور و بی نیاز اما نه از دلیری و غرور و استغنا،

که از نداشتن، از نخواستن.

زندگی کوچکتر از آن بود که مرا برنجاند و زشت تر از آن که دلم بر آن بلرزد

هستی تهی تر از آن که به دست آوردنی مرا زبون سازد

و من تهیدست تر از آن که از دست دادنی مرا بترساند

هبوط در کویر

صفحه ۱۳۶

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 20:46  توسط عبد  | 

دنیایی همه دیوار و سقف و نظم و حساب و کسب،مصلحتی،موقتی...وخوبی ها و رنگها و زیبایی ها و...آه!

نمیخواهم،من دیدار شما را،ای همه رنگ ها و تصویرها و چهره هاو عشق ها  و ایمانهای زشت،بیگانه،پوچ،نمی نواتم تحمل کنم،

چقدر از شما دورم!

چه رنج آور است تجدید خاطرهایی که از شما دارم!

چه آزادی آسوده ای در خود احساس می کنم هرگاه می بینم فراموش تان کرده ام

 هرگز یادم نکنید!

چه آسودگی وآزادی آرام و پاکی است در دوری از شما!

دیگر نزدیکم میایید!

هبوط در کویر

صفحه 177

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:38  توسط عبد  | 

 

تعجب نکنید.آری پیامبری به نام محمد به رسالت نرسیده ودینی به نام اسلام نیامده البته برای کسی که او را و دینش را نمی شناسد.

چه فرقی میان کسی است که قبل از بعثت پیامبر بوده وکسی که بعد از او آمده واو را نمی شناسد.

هر دو نسبت به پیامبر جاهلند ولی به طرق مختلف.

 

حال لحظه ای تفکر کنید.

در چه دوره و قرنی زندگی می کنید؟

آیا تا به حا ل پیامبری برای هدایت شما آمده؟

آیا این جمله درست نیست که "کسی که کتاب نمی خواند حال وروز کسی را دارد که سواد خواندن ندارد"   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:39  توسط عبد  | 

روزی از روزها ،

شبی از شب ها ،

خواهم افتاد و خواهم مرد ،

اما می خواهم هر چه بیشتر بروم .

تا هرچه دورتر بیفتم ،

تا هرچه دیرتر بیفتم ،

هرچه دیرتر و دورتر بمیرم .

نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه ،

پیش از آن که می توانسته ام بروم و بمانم ،

افتاده باشم و جان داده باشم ،

همین .

((دکتر علی شریعتی))

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 13:15  توسط عبد  | 

 

مرد پاك را نيز زندگي و زمان تنها نمي گذارند .

 زندگي از او دفاع مي كند ،

زمان تبرئه اش مي كند .

 پليدان هرگز پاكدامني رانمي توانند آلود .

هر چند سنگ ها را بسته و سگ ها را رها كرده باشند !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:24  توسط عبد  | 

از شخصیت فاطمه سخن گفتن بسیار دشوار است.فاطمه یک زن بود ، آنچنان که اسلام می خواهد که زن باشد.تصویر سیمای او را پیامبر ، خود رسم کرده بود و او را در کوره های سختی و فقر و مبارزه و آموزش های عمیق و شگفت انسانی خویش پرورده و ناب ساخته بود.

 

وی در همه ابعاد گوناگون ((زن بودن)) نمونه شده بود.

مظهر یک دختر در برابر پدرش

مظهر یک همسر در برابر شویش

مظهر یک مادر در برابر فرزندانش

مظهر یک زن مبارز و مسئول در برابر زمانش و سرنوشت جامعه اش

 

وی خود یک امام است.یعنی یک نمونه مثالی ، یک تیپ ایده آل برای زن ، یک اسوه ، یک شاهد برای هر زنی که می خواهد شدن خویش را خود انتخاب کند.او با طفولیت شگفتش ، با مبارزه مدامش در دو جبهه داخلی و خارجی ، در خانه پدرش ، خانه همسرش ، در جامعه اش ، در اندیشه و رفتار و زندگی اش ، چگونه بودن را به زن پاسخ می داد.

نمی دانم از او چه بگویم ؟ چگونه بگویم ؟ خواستم از بوسوئه تقلید کنم ، خطیب نامور فرانسه که روزی در مجلسی با حضور لوئی ، از مریم سخن می گفت.گفت هزار و هفتصد سال است که همه سخنوران عالم درباره مریم ، داد سخن داده اند.هزار و هفتصد سال است که همه فیلسوفان و متفکران ملت ها در شرق و غرب ، ارزش های مریم را بیان کرده اند.هزار و هفتصد سال است که شاعران جهان ، در ستایش مریم همه ذوق و قدرت خلاه شان را بکار گرفته اند.هزار و هفتصد سال است که همه هنرمندان ، چهره نگاران و پیکره سازان بشر ، در نشان دادن سیما و حالات مریم هنرمندی های اعجازگر کرده اند.اما مجموعه گفته ها و اندیشه ها و کوشش ها و هنرمندی های همه در طول این قرن های بسیار ، به اندازه این کلمه نتوانسته اند عظمت های مریم را بازگویند که :

((مریم مادر عیسی است))

 

و من خواستم با چنین شیوه ای از فاطمه بگویم ، باز درماندم :

خواستم بگویم

فاطمه دختر خدیجه بزرگ است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه دختر محمد (ص) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه همسر علی (ع) است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر حسنین است

دیدم که فاطمه نیست.

خواستم بگویم

فاطمه مادر زینب است

باز دیدم که فاطمه نیست.

نه ، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.

                    فاطمه ، فاطمه است.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 21:56  توسط عبد  | 

 

در سرتاسر زندگیم حتی در اوج بحران روح جوانم،

کتاب را ازمعشوق

وعظمت را ازسعادت

ورنج را ازلذت وعصیان را از آرامش

وآسودگی وتلخی را از شیرینی

 خوب بودن را از زیبا بودن

ومعرفت را از عبادت

وزشتی که مرا بشناسد از زیبایی که مراد دیوانه وار دوست بدارد،...

وخیلی چیزها را ازخیلی چیزها ارجمند تر وبرترو راضی کننده تر می یافته ام ومی یابم.

        بر گرفته شده از

             کتاب گفتگوهای تنهایی صفحه ی 2۵6

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 21:0  توسط عبد  |